با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
بايگاني خاطرات بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳

ياران نزديک بچه رویاهایم (هستی عزیز)
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من (پریسای عزیز)
(هستی )
نیوشا
هستی و کیان
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
کیان (هستی)
پریسای من
بادبیزک
هستی و کیان
بهار من
محشر
سهراب
عصيان
مستانه
پت و مت
آهو خانوم
کاروان بهشتی
ماه در آب
امير خفن
اما عشق
آدم و حوا
يار خوش
محرم راز
جام شراب
ترنم اشک
من و شعر
کودک تردید
خبرگزاریها
زهر عسل
غریبه و مه
بهار دلتنگ
شمارشگر
لب ریخته ها
ديگری در من
دیوان عشق
تنهاتر از تنها
خسته شدم
نوازنده عشق
سوگند به دل
درنای مهاجر
راز گل عشق
اسرار سکوت
وحی شبانه
قالبهای وبلاگ
هوای تازه بهار
متولد ماه مرداد
شب فراموشی
شاعران معاصر
قلبهای صورتی
یاسین عشق
قصه دلتنگیهام
آسمان آبی شعر
کشکول درویش
سرنوشته سفید
دل ربایان زندگی
غزلهای سوخته
از اشک تا لبخند
جاده های خیال
وفادار دلشکسته
صدای پای عشق
یه ندای آسمونی
شبهای پاییزی من
وارش (هستی عزیز)
پرسه در خاک غریب
منم و یک دل ساده
سحر شبهای تاریکم
تنها بهانه اشگ من
هوای بارانی شمال
شعرهایی از شاعران
مرغ عشق تنهای تنها
عشق یعنی قدغن ترس
گردباد دوست داشتنی
گنجشکک اشی مشي
دست نوشته های پراکنده
تقدیر این بود که ایستاده بمیرم
جایی که پیاده رو تمام می شود
دست نوشته های حسين مداحی
مرگ ضرر بزرگی در زندگی نیست
عزیزم رفته سفر کی بر می گرده ؟؟
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنیست
عشق زمان رو از بین میبره و زمان عشق رو
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
بعضی وقتها رفتن بهترین راه حل است
بين عشق من و تو فاصله ای نيست
جهان در دست توست اگر بخواهی
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
تودنیایی که ما زندگی می کنیم
دختری که دنبال یار می گشت
مریم دختری از جنس شیشه
يه جای امن برای درد دل
شکست خوردگان تقدیر
و خدانوند عشق را آفرید
دختری از نسل ونوس
تنهايی با دنيای سحر
يکی با قلب خط خطی
دیدنیها و دانستنیها
عکسهای عاشقانه
تست خودشناسی
از رودکی تا شهریار
پادشاه کشور عشق
به نام نامی عشق
شبهای بی ستاره
بی تو رو به غروب
من اون درخت پیرم
عبور از فیلترینگ
تمام هستی من
حرفهای تنهائیم
آواز عابری غریب
ایستاده در خواب
آخرین جرعه جام
آموزش هیپنوتیزم
ماورای عشق
غربت و تنهایی
تبسم بخاطر تو
cheshmane to
هوای تازه بهار
تخريبچی دوران
منو ببخش اگر
ترفندهای خفن
ماتم سرای من
شهید آوینی
برنامه سازی
صدای کوچک
عکسهای من
آن سوی پل
آلاچیق شعر
راز سکوت دل
دختر ضحاک
خرابات نشين
زمزمه شبانه
افسوس من
snoopcatt
دانشگاهها
من و اجبار
يک زن بيوه
فیلتر شکن
مرهم زخم
قصر آرامش
خانم خونه
الهه تنهايی
جوکستان
لینکستان
فتو هايکو
خاله مریم
شب پره
مريم اينا
ای یار من
بام شب
زندگی
الهام بلا
شیطان
عصیان
آشوبگر
ملکوت
پاتوق
رندانه
مینا
آلپ
تنها
pwb
فیروزه
توانا رسانه نوین
قصر آرامش
پروين
سارا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگهاي فارسي
قالبهاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خريد اينترنتي
طراح قالب : ماکرومديا
خوش آمديد
مرتضی

صفحه نخست
تماس با ما
دوستانه صدايم کن مرتضی
تعداد دوستان همراه   RSS 2.0   ياران همراه ظ¾ط±ط´غŒظ† ظˆط¨ظ„ط§ع¯

امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود:

امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود:

1- بدترین کارها آنست که نیکى را از بین ببرد و گناهان را جلب نماید.
2- بدترین عقاید آن است که مخالف با شریعت باشد.
3- بدترین گرفتاریها و مصیبتها، جهل و نادانى است .
4- بدترین زنان او است که به شوهر خود تمکین ننماید.
5- بدترین فرزندان آنست که فرمان پدر و مادر خود را اطاعت نکند.
6- بدترین خصلتها، دروغگوئى و دو روئى است .
7- بدترین حاکمان کسى است که بیگناه از او بترسد.
8- بدترین فرماندهان کسى است که هواى نفس بر او امیر باشد و فرمان دهد.
9- بدترین قاضى او است که در قضاوت خود ستم کند.
10- بدترین رئیس او است که به زیر دستان جور و ستم روا دارد.
11- بدترین عمل آنست که آخرت انسان را تباه سازد.
12- بدترین وزیر کسى است که وزیر اشرار و بد کاران باشد.
13- بدترین مدح و ستایش آنست که بر زبان اشرار و بدان جارى گردد.
14- بدترین سخن آنست که بعضى از آن بعض دیگر را نقض کند.
15- بدترین دانشها آنست که به آن عمل نشود.
16- بدترین اموال آنست که حق الله از آن خارج نگردد.
17- بدترین دوستان کسى است که هنگام آسایش به تو بپیوندد و هنگام گرفتارى با تو قطع رابطه کند.
18- بدترین شهرها شهرى است که در آن امنیت نباشد.
19-بدترین مردم کسى است که خود را بهترین مردم بداند.
20- بدترین بخششها آنست که با تاءخیر و با منت باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ - مرتضی
تمرکز و تقویت حافظه

تمرکز و تقویت حافظه

تمرکز یکی از حالتهای ذهن است و ذهن ابزاری است در دست شما، می توانید به هر نحوی که بخواهید از آن استفاده کنید. انسانی که کنترل ذهنش را بدست گیرد می تواند در هر زمینه ای به کامیابی برسد. ذهن متمرکز، در هر فعالیتی که به کار گرفته شود، خواهد درخشید. یک دانشجو یا دانش آموز با ذهن کنترل شده و متمرکز، دانشجو یا دانش آموز ممتازی خواهد بود.

اگر چه حافظه خوب در زندگی روزمره یکی از عوامل قطعی موفقیت و پیشرفت می باشد، اما تمرکز و حافظه قوی برای اقشار خاص مثل دانشجویان و دانش آموزان و همه کسانی که در راه علم و دانش گام بر می دارند، اهمیت بسیاری پیدا می کند.

تمرکز خوب برگ برنده دانشجویان و دانش آموزان در زمان تحصیل است. به حافظه خود اعتماد کنید، آن را تربیت کنید و به کار بگیرید. برای رسیدن به تمرکز، حافظه قوی و کنترل ذهن، تصمیم جدی بگیرید و با اراده ای محکم در این راه قدم گذارید. توجه داشته باشید رسیدن به کامیابی و موفقیت و ارامش، بدون کنترل ذهن ممکن نیست. در واقع میزان موفقیت شما با کنترل ذهن شما ارتباط مستقیم دارد.

اندیشه و تمرکز

اندیشه ها مانند بذرهایی هستند که در سرزمین مستعد ذهن به زودی امکان رشد می یابند. عجیب اینکه سرزمین ذهن، استعداد رشد هر نوع اندیشه را دارد، خواه اندیشه های منفی و مخرب و یا اندیشه های مثبت و سازنده. بنابراین هر بذر اندیشه که در این زمین مستعد کاشته شود و یا ناخواسته در آن بیافتد و فرصت رشد پیدا کند، به زودی به ثمر می نشیند و به صورت عمل و رفتار، اوضاع و شرایط تجلی می یابد.

انسان محصول اندیشه های خود را برداشت می کند، خواه نیک، خواه پلید. موفقیت و کامیابی حاصل اندیشه های سرشار از شهامت، اعتماد به نفس، عزم و اراده استوار می باشد، رفتار پاک و سالم حاصل اندیشه های پاک و سخت کوشی، تلاش و پشتکار حاصل از اندیشه های سرشار از نیرو می باشد.

اندیشه های لبریز از اعتماد به نفس، عزت نفس و قدرت اراده، انسانی با عزت نفس و دارای اعتماد به نفس بالا و اراده ای پولادین می سازد که هیچ کاری برای او محال و نشدنی نیست. انسان خلاق، باهوش و با ذکاوت محصول اندیشه های سرشار از خلاقیت، هوش و ذکاوت است.

اندیشه انسان یکی از عوامل مهم و اثر گذار بر سطح انرژی های فردی وی می باشد. اندیشه های مثبت، مهر آمیز، خیر خواهانه، سرشار از توانمندی، هوش وخلاقیت بر شما اثر مثبت دارد و سطح انرژی های شما را بالا می برد. برعکس، اندیشه های منفی، بدبینی ها، احساس تنفر از خود و دیگران، حسادت، خشم و هر گونه اندیشه حقیر و سست بر شما اثر تخریبی می گذارد و سطح انرژی های شما را به شدت کاهش میدهد. لازم است تا انسان وجود خود را از این اندیشه ها و احساسات منفی که مانع رشد و شکوفایی استعدادهای او می شوند دور نگه دارد.

یکی از راههای مهم تغییر وضعیت تمرکز و تقویت حافظه، تبدیل اندیشه های حقیر به اندیشه های استوار و قدرتمند می باشد. چون اندیشه سرچشمه عمل و منشاء رفتار ماست، با دگرگون کردن اندیشه ها اعمال و رفتار ما نیز دگرگون می شوند. به شما دانشجویان و دانش آموزان عزیز و دیگر افراد اکیدا توصیه می شود که با عزم و اراده ای محکم و با اندیشه های لبریز از نشاط، امید و قدرت در جهت بهبود وضعیت و افزایش توان فردی خود بکوشید که توانایی ها و میزان موفقیت های شما حد و مرزی ندارد. مطمئن باشید که تمرکز و حافظه خوب نه تنها در راه کسب دانش و فتح قله های موفقیت، بلکه در تمام ابعاد و مراحل زندگی یاور شما خواهد بود فقط کافیست که بخواهید.

موانع کنترل ذهن و تمرکز عبارتند از:

1-   افکار منفی و بیهوده

2-   علائق شدید

3-   دلبستگی ها و تعلقات

4-   خشم

5-   کینه ها

6-   نگرانی ها

7-   حسادت

8-   خودخواهی

9-   مصرف مشروبات الکلی و سیگار

10-                      عدم تعادل در زندگی

11-                      افراط در بحث های بیهوده

صفات تقویت کننده تمرکز

1-   اندیشه مثبت

2-   اعتماد به نفس و اراده

3-   زندگی در لحظه

4-   صداقت

5-   اعتماد به فرآیند زندگی

6-   مهربانی و احترام

7-   سپاسگزاری

تکنیک های تقویت تمرکز و حافظه

تلقین مثبت:

انسان موجودی تلقین پذیر می باشد و تلقین تاثیر فوق العاده ای بر انسان دارد. همه انسان ها با درجات مختلف تلقین پذیرند و این تلقین پذیری در آرامش و خلسه بسیار افزایش می یابد. دانشمندان به دفعات نشان داده اند هر نوع تلقین، مورد پذیرش ضمیر نا خودآگاه قرار می گیرد. در تمام اعصار تلقین نقش مهمی در زندگی انسان بازی کرده است. از تلقین می توان برای منظبط کردن و تحت کنترل در آوردن ذهن خود استفاده کرد. تلقین سازنده، نیروی شگفت انگیزی است. یادتان باشد تلقین فی نفسه قدرتی ندارد مگر اینکه ما قبولش کنیم. بنابراین با آگاهی از اثرات تلقین از این درجه مثبت استفاده کنید و خود را از تلقینات منفی دیگران و محیط در امان نگه دارید.

انواع تلقین

1-   تلقین کلامی

2-   تلقین فکری

3-   تلقین شنیداری

4-   تلقین دیداری

5-   تلقین نوشتاری

شما می توانید از هر یک از انواع تلقین که تمایل داشتید، استفاده کنید. یادآوری می نمایم که جملات تلقینی باید مثبت و کوتاه باشد و از قبل آماده و در دسترس قرار گرفته باشند. برای تاثیر گذاری بیشتر این جملات را بسیار جدی و محکم و با باوری عمیق در ذهن خود تکرار کنید و یا بر زبان جاری سازید. جملات تلقینی زیر برای رسیدن به تمرکز خوب و تقویت حافظه پیشنهاد می گردد.

من همواره از هوش، شهامت و ذکاوت سرشارم.

من به فرآیند زندگی اعتماد دارم و ایمن هستم.

من خودم را دوست دارم و تایید می کنم.

من از آرامش الهی سرشارم.

من دارای حافظه عالی و قدرتمند هستم.

تمرکز من فوق العاده است.

من با عشق و علاقه مطالعه می کنم.

من با محبت، به خودم توازن می بخشم.

خواندن و مطالعه کردن به من احساس آرامش می دهد.

من خوب و راحت مطالعه می کنم و خوب و راحت یاد می گیرم.

من در جلسه امتحان به خوبی مطالب را از ذهنم به برگه امتحان منتقل می کنم.

من از درس خواندن و امتحان دادن لذت می برم.

من نسبت به خود صادق هستم، من مسئول پیشرفت خودم هستم.

مهندس محمد امین

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ - مرتضی
داستانهای کوتاه...

داستـانهای کوتـاه و خوانـدنی



معنـای عـشـق واقـعی


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.




اقتـضای طبیـعت


هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...




قـدرت بـخشش


در روزگاران قدیم بانوى خردمندى که به تنهایی و پیاده سفر می کرد در عبور از کوهستان سنگ گرانقیمتی را پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. آن بانوى خردمند کیف خود را باز کرد و مقداری غذا به او داد ولی آن مسافر سنگ گرانقیمتى را در کیف بانوى خردمند دید و از او خواست تا آن را به او بدهد و بانوى خردمند بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد.
مرد مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسیار شادمان گشت.
او می دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد که می تواند تا آخر عمر با خیال راحت زندگی بی دردسر و پرنعمتی را داشته باشد.
چند روزی گذشت ولی طمع مرد او را راحت نمی گذاشت و مرتب با خود می گفت اگر او چنین سنگ باارزشی را به این سادگی به من داد پس اگر از او می خواستم بیش از این به من می داد.
بنابراین مرد بازگشت و با سختی فراوان آن بانو را پیدا کرد و سنگ گرانقیمت را به او بازگرداند و به او گفت: من خیلی فکر کردم و می دانم که این سنگ چقدر ارزش دارد اما من او را به تو باز می گردانم به این امید که چیزی به من بدهی که از این سنگ باارزشتر باشد.
بانوى خردمند گفت: از من چه می خواهی؟ مرد گفت: همان چیزی که باعث شد به این راحتی از این همه ثروت چشم پوشی کنی!
زن پاسخ داد: قناعت. به همین دلیل است که می گویند افراد، ثروتمند و یا فقیرند به خاطر آنچه هستند نه آنچه دارند.
ما با آنچه بدست می آوریم زندگی می کنیم و با آنچه می بخشیم یک زندگی می سازیم.




ارزش واقـعی


در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.
مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.
صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.
قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.
این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.
شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.


برگرفته از کتاب: باترا، پرومودا؛ رمز و راز زندگی بهتر



دزدی مـال و دزدی دیـن


گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...




مـلا و شـراب فـروش !


سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!


"پائولو کوئیلو"



حکایـت دو گـدا


دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...
مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.
رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.
در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟!

* گلدشتین یه فامیل معروف یهودیه




زنـدگی خـروسی


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


نویسنده: گابریل گارسیا مارکز



مـرد واقعـی و مسلمـان واقـعی


میگویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به اینکار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّرالدین شاه و مادر مرحوم دکتر امینی رسید، به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم...
و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد.
روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است.
ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند.
شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست در این روز عرق بفروشم.
شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است.
آنوقت رضاشاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت: "در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخرالدّوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است"




امـان از دسـت این ایـرانی‌ها


سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا !!!

هوش ایرانی ها در تمام دنیا زبانزد خاص و عام است اما ایکاش کمی هم انصاف چاشنی این ذکاوت بود ...




آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟


مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...




وعـده ی پــوچ


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ - مرتضی
زنده بمون...
زنده بمون!
 
شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو. ..
نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.
زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن.
 
هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش.
آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور.
به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخون. نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین.
چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جوراب های رنگی بپوش.
مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.
به برگ درخت ها دقت کن. به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو. پشمک بخور.
کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن. خواب هات رو بنویس
بخند. چشم هات رو روی هم بگذار.
شیرینی بخر.
با بچه ها توپ بازی کن.
برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن.
به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش. برای خودت دعا کن!
 
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی.
تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.
 
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبحها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.
 
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید برویخیلی طولانی است.
خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده استو باریکه های خطرناکی دارد؛
پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیراست.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.
چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدمبیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردننزن!
 
برای خودت دعا کن که زنده بمانی. زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.
باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هاییآمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی. همیشه سهمت را بخواه
و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران همسهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات راآلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاینه کنند.
دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند بهاندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و بهآسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداونداز آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. ازاو کمک بگیر.
از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت...تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو،لبخند، دویدن و ...عشق... بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده که زندگیاز این که تو زنده هستی به خودش ببالد!!
 
دیگران را فراموش نکن
پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ - مرتضی
فهمیده ام که ...

فهمیـدهام که ...


فهمــیده ام کهیک زلزله ۷ ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند. ۲۸ ساله

فهمــیده ام که
در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم.
۲۹ ساله

فهمــیده ام که
هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری.
۱۲ ساله

فهمــیده ام که
نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی "دوستت دارم".
۶۱ ساله

فهمــیده ام که
اگر عاشق انجام کاری باشم، آن را به نحو احسن انجام می دهم.
۴۸ ساله

فهمــیده ام که
وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم.
۳۸ ساله

فهمــیده ام که
می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.
۲۰ ساله

فهمــیده ام که
وقتی مامانم میگه "حالا باشه تا بعد" این یعنی "نه".
۷ ساله

فهمــیده ام که
من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم.
۴۲ ساله

فهمــیده ام که
بیشتر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.
۶۴ ساله

فهمــیده ام که
وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند، من می ترسم.
۵ ساله

فهمــیده ام که
اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک "زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند.
۷۲ساله

فهمــیده ام که
وقتی من خیلی عجله داشته باشم، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد.
۲۹ ساله

فهمــیده ام که
بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام.
۳۸ ساله

فهمــیده ام که
مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل، رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه.
۳۴ ساله

فهمــیده ام که
اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری، باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید.
۲۹ ساله

فهمــیده ام که
باز کردن (نی زدن) در ساندیس از طرفی که نوشته "از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است.
۵۴ ساله

فهمــیده ام که
عاشق نبودن گناه است.
۳۱ساله

فهمــیده ام
هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده.
۴۶ ساله

فهمــیده ام
مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست. اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند.
۲۷ ساله

فهمــیده ام
در فکر عوض کردن همسرم نباشم. خودمو عوض کنم و وفق بدم به موقعیت ها و مراحل مختلف زندگیم تا بتونم با بینش واضح زندگیم رو با خوشحالى و سرور ادامه بدم.
۴۲ ساله

فهمــیده ام که
وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد بلکه از آن رد می شود.
۵۰ ساله

فهمــیده ام
هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت.
۳۵ ساله

فهمــیده ام
برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی.
۳۶ ساله

فهمــیده ام
سخت ترین کار دنیا شناخت انسانهاست و نمی توانی به شناخت تقریبی که از یک فرد چند لحظه قبل داشته ای ۱۰۰% اطمینان و اعتماد کنی.
۳۱ ساله

فهمیده ام که
ظرف های تو خالی بیشتر صدا دارند.
۲۱ ساله

فهمیده ام که
به خود بیاندیشم و فکر کسی نباشم چون کسی به فکر من نیست.
۲۵ ساله

فهمیده ام که
هرآنچه را که می اندیشیم روزی به حقیقت میرسد پس مثبت بیندیشید.
27 ساله

فهمیده ام
چیزهایی که برایم بی اهمیت هستند همیشه دردسرساز می شوند.
۱۳ساله

فهمیده ام برای به خطا نرفتن باید عاشق بود. عاشق خدا. عشق تنها چیزیه که اجازه نمیده خلاف نظر معشوق کاری انجام بدیم.۲۷ساله

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ - مرتضی
روزها در باستان...

نام روزهـای هفتـه در ایـران باستـان‎‎


نام روزهای هفته‌ فرنگی از گاهنامه کهن ایرانی برگرفته شده است می دانیم که نام روزهای هفته در ایران باستان بدین گونه بوده است:


کیوان شید (
شنبه):

نخستین روز هفته به نام کیوان شید نامگذاری شده است که تشکیل شده است از کیوان + شید. کیوان بعد از مشتری بزرگترین سیاره شمرده میشود که 700 برابر زمین است. آنرا زحل نیز نامیده اند. شید نیز به چم (معنی) نور و روشنایی است. از این رو روز نخست ایرانی حکایت از سیاره روشن و نورانی را دارد.

مهر شید (
یکشنبه):

روز دوم از هفته مهرشید است که مهر آن به چم (معنی) دوستی و مهربانی در پهلوی میتراست. مهر برگرفته شده از آئین هفت هزار ساله میترایی است. مهر همچنین ایزد عهد و پیمان است و در اوستا آمده است که هیچ چیز بر ایزد مهر پوشیده نخواهد بود. نامگذاری این روز به مهرشید حکایت از تعهدی است که بین مردمان باید برقرار باشد زیرا در ایران باستان پیمان شکنی و دروغ بزرگترین گناهان به حساب می آمده است. شید نیز به چم (معنی) روشنایی و نور می باشد.

مهشید (
دوشنبه):

مه بر گرفته شده از ماه است که این نیز از آیین میترایی کهن ایرانی آمده است. خورشید و ماه از تندیس های آئین میترایی بوده است که نشان از قدرت و پویایی جهان آفرینش داشته است. سومین روز هفته در ایران باستان به نام این نماد خداوند نامگذاری شد و آنرا مهشید به چم (معنی) ماه روشن و نورانی نام گذاشتند.

بهرام شید (
سهشنبه):

بهرام برگرفته شده از ورهرام زبان پهلوی باستان است و از یک سو نام ستاره مریخ است. بهرام ایزد پیروزی در ایران باستان شمرده می شده است و اندیشه نیاکان ما بر این بوده است که خداوند یکتا (اهورامزدا) نیروی هایش را برای اجرا در بین افراد بشر بین ایزدان (فرشتگان) خود تقسیم نموده است تا آنان آنرا برای مردمان پیاده کنند. از این رو بهرام ایزد پیروزی نامیده شده بوده است و چهارمین روز هفته به نام روز پیروزی روشنایی بر تاریکی و غلبه انسان بر بدی ها و اهریمن نامگذاری شده است.

تیرشید (
چهارشنبه):

تیر برگرفته شده از تیشتر پهلوی است. نیاکان ما تیر را ایزدان و نگهبان باران نامگذاری نموده اند و اینگونه می پنداشته اند که اهورامزدا برای یاری رسانی به کشاورزان و جلوگیری از خشکسالی و باروری زمین و سبز و سالم و پاکیزه ماندن جهان به ایزد باران فرمان میداده است که به یاری مردمان برسد. در کل این روز به نام روز روشنایی باران و خواست پروردگار برای حفظ طبیعت نامگذاری شده است.

اورمزد شید (
پنجشنبه):

اورمزد نام دیگری از دهها نام اهورامزدا است که همه حاکی از قدرت و توانایی پروردگار است. این نام از واژه های پهلوی ارمزد، هرمزد، اورمزد، هورمزد، اهورامزدا، مزدا گرفته شده است. از این رو پنجمین روز هفته به نام روز روشنایی خداوند نامگذاری شده است. از اینرو این واژه هنوز به گونه ای دیگر در شب های جمعه برقرار است و هنوز تصور مردمان ما بر این است که شب های جمعه روز ارتباط با خداوند و فوت شدگان است.

ناهید شید (
آدینه):

ناهید همان آنهیته یا آناهیتا است که ایزد آب قرار گرفته است. در اوستا آناهیتا به صورت دوشیزه ای بسیار زیبا، قدی بلند و اندامی تراشیده نام نهاده شده است و نام دیگر ستاره ونوس نیز آناهیتا یا ناهید است. در کل روز جمعه روز روشنایی آب و مظهر بخشندگی و عنایت پروردگار نامگذاری شده است.


اینک با بررسی ریشه‌های این واژگان به این بر‌آیند ساده می‌رسیم:


کیوان شید: شنبه
Saturday = Satur + day
Saturn = کیوان

مهرشید: یکشنبه
Sunday = Sun + day
Sun = مهر، خور (خورشید)

مهشید: دوشنبه
Monday = Mon + day
Moon = ماه

بهرام شید: سه‌شنبه
Tuesday = Tues + day
Tues = god of war = Mars= بهرام

تیرشید: چهارشنبه
Wednesday = Wednes + day
Wednes = day of Mercury = Mercury = تیر

هرمزشید: پنج‌شنبه
Thursday = Thurs + day
Thurs = Thor = day of Jupiter = Jupiter = هرمز

ناهیدشید یا آدینه: جمعه
Friday = Fri + day
Fri = Frig = day of Venues = Venues = ناهید

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ - مرتضی
سی نصیحت زرتشت...

سی نصیحت زرتشت

 

 
1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ - مرتضی
شاید کمی ...

 




ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
 
 
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود
 
عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم
 
مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
 
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه
 
کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم
 
و نه زندگی را به سالهای عمرمان
 
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
 
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به
 
آن سو برویم
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
 
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
 
 
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری
 
تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
 
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای
 
کلان اما روابط سطحی
 
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق
 
بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
 
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید،
 
زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
 
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه
 
توجهی به نیازهایتان داشته باشید
 
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را
 
که دوست دارید ببینید
 
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
 
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که
 
دوست دارید از آن استفاده کنید
 
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه
 
ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم
 
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند
 
به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
 
 
باشد
 
 
 
خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این
 
روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید! 
 
http://www.desiglitters.com/wp-content/uploads/2009/02/good-day-desi-glitters-4.gif
__._,_.___
پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ - مرتضی
موفقیت...
 
سخن سر دبیر مجله موفقیت شماره 205در ارتباط وقایع شک نکن!
اگر صبح امروز موقع خروج از منزل به فقیری کمک کردی، اتومبیلی را که در سرما خاموش کرده بود هل دادی، به کودکی که زمین خورده بود با مهربانی کمک کردی که بایستد و یا حتی لبخندی را به صورت نگران انسان افسرده‌ای هدیه کردی و بعد تا غروب هزاران اتفاق خوب و فرصت‌های دوست‌داشتنی برایت رخ داد، شک نکن که این اتفاقات خوب با آن کارهای خوبی که صبح انجام دادی و به تو احساس خوبی دادند، ارتباط دارند.
برعکس اگر صبح که از خواب برخاستی حوصله نداشتی و به خشم و ناراحتی اجازه دادی ساعاتی از صبح تو را خراب کند و در نتیجه اوقات بقیه را هم تلخ کند و بعد تا غروب بدشانسی و بدبیاری پی‌درپی نصیبت شد، شک نکن که این اتفاقات نامطلوب با آن اخلاق ناخوش و رفتارهای ناپسندی که صبح انجام دادی و در وجود تو و اطرافیان احساس بد ایجاد کردند، مرتبط هستند.
لازم نیست حتما در آزمایشگاه‌های مدرن و در مقالات علمی ثابت شود که بین احساس خوب وجود یک انسان و خوش‌شانسی او در طول زندگی رابطه‌ای وجود دارد. همه ما به صورت غریزی از این ارتباط آگاهیم و چیزی در عمق وجود ما شک ندارد که اگر اتفاقات بدی پشت سر هم در طول روز برای ما رخ می‌دهد حتما مرتبط است با احساس و خلق و خوی ناخوشایندی که اول صبح داشته‌ایم. هر اتفاق بد احساس بد جدیدی خلق می‌کند و با ظهور احساس بدتر اتفاقات بدتر هم رخ‌نمایی می‌کنند.
آیا تا به حال متوجه شده‌اید که وقایع نامطلوب در زندگی با هم رخ می‌دهند؟ آیا تا به حال به ارتباط ظریف بین احساسات بد و وقایع نامطلوب فکر کرده‌اید؟ برعکس آیا تاکنون دقت کرده‌اید که آدم‌های خوش‌باطن و باصفا چقدر کارهایشان بی‌دردسر انجام می‌شود و دست‌اندازهای زندگی آنها کم و ناپیداست؟ همه اینها به خوبی نشانگر ارتباط ظریف اما کاملا روشن بین احساسات عمق وجود ما با وقایع زندگی ماست.
نتیجه این‌که اگر می‌خواهیم امور زندگی ما راحت‌تر انجام شوند شاید کافی است به جای بدخلق بودن و پروراندن احساسات بد در وجودمان، سعی کنیم تا می‌توانیم احساسات خوب و دوست‌داشتنی و به طور کلی احساساتی که روحیه ما را بهتر می‌سازند در وجودمان زنده کنیم. اگر می‌بینیم شانه کردن موها و یا انجام چند حرکت ورزشی صبحگاهی باعث سرزندگی ما می‌شود بدانیم که نه به خاطر فقط این احساس خوب بلکه به خاطر تاثیری که در کل وقایع روزانه ما دارد باید بلافاصله این حرکات را انجام دهیم. از سوی دیگر اگر می‌بینیم صحبت با افراد خاصی یا بحث در موضوعات خاصی احساس بدی در وجود ما زنده می‌کند و یا گوش کردن به سخنان بعضی آدم‌ها احساس ناخوشایندی را برایمان به ارمغان می‌آورد، به هیچ‌وجه نباید تحمل کنیم و اجازه دهیم آن احساس بد در وجودمان ریشه زند و گسترده شود. باید بدانیم که تاثیر این احساس نامطلوب در وقایع بعد از این زندگی ما حتمی است و باید به خاطر خودمان و اطرافیانمان هم که شده از نشستن پای صحبت این افراد و یا صحبت کردن در مورد این موضوعات فرار کنیم.
در واقع اگر انسان‌ها بدانند احساسات خوبی که در وجودشان جریان پیدا می‌کند چه معجزه‌ای را در وقایع زندگی آنها و اطرافیانشان باعث می‌شود، مسلم بدانید که حتی یک لحظه سراغ چیزهایی که به آنها حس بد و ناخوش می‌دهند، نخواهند رفت. شما هم از این به بعد اگر بعضی آدم‌ها را خیلی خوش‌شانس می‌بینید و معتقدید که فرصت‌های طلایی از زمین و آسمان بر روی ایشان می‌بارد، کافی است کمی عمیق‌تر به رفتار و تفکر این آدم‌ها هم دقت کنید. خواهید دید که آنها در طول شبانه‌روز در دریایی از احساسات خوب و رضایت‌بخش شناورند. خیلی‌ها می‌گویند که به خاطر اتفاقات دائما خوب زندگیشان است که این افراد به طور دائم حس خوبی از دنیا و زندگی دارند. اما حقیقت دقیقا برعکس است. آنها چون حس خوبی از زندگی دارند و به طور جدی این احساس خوب را در وجودشان حفظ می‌کنند، وقایع و اتفاقات خوب هم به سراغشان می‌آید و سراسر لحظات زندگی آنها مملو از فرصت‌های شادی‌بخش است. آنها فقط چون شادند خوش‌شانس هستند نه این‌که خوش‌شانسی باعث حس خوب آنها شده است. در مورد آدم‌های بدشانس هم دقیقا قضیه همین‌طور است. آدم‌های بدشانس دائم بد می‌آورند چون همیشه حس بد و روحیه ناخوش را با خود حمل می‌کنند. بدشانسی باعث احساسات بد آنها نمی‌شود. این احساسات ناخوشایند است که بداقبالی را برایشان به همراه آورده است.
خلاصه این‌که به ارتباط احساس خوب داشتن و رخ دادن وقایع خوب در زندگیتان شک نکنید. حال این شما هستید که وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوید باید انتخاب کنید آیا امروز دنبال اتفاقات خوب و طلایی می‌گردید و یا انتظار حوادث تلخ و زشت و ناخوشایند را می‌کشید. هر نوع اتفاقی که منتظرش هستید از همان صبح احساس متناظر با آن را در وجودتان فعال سازید. شک نکنید که اتفاق دلخواهتان به همان شکلی که سفارش دادید برایتان رخ می‌دهد.
پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ - مرتضی
یادمان باشد...
 
contact,email,flower,envelope
 
 
یادمان باشد که : هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند.
یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند.
یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.
یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.
یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند.
یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم.
یادمان باشد که : پیش ترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.
یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.
یادمان باشد که :انسان گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادنش نخواهم بود.
یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک.
یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند.
یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.
یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم، نه همراه.
یادمان باشد که : با یک ایمیل در مورد کسی قضاوت نکنیم! حتی اگر با اون ایمیل مخالف بودیم!
یادمان باشد که ... خاطرمان تنها نماند ...
پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ - مرتضی
کتاب ايران
******************************************************************************************************************************************

FreeCod Fall Hafez

فال عشق

========================================================================================================================================== ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها