خىايا مرا ببخش

خـدايا تو بوسیـده ای هيچـگاه ؟ لب سرخ فام زنی مسـت را

ز وسواس لرزيده دندان تو ؟ به پسـتان کالش زدی دست را

خـدايا تو لرزیـده ای هيچـگاه ؟ به شـراب کم رنگ چشـمان او !

شـنیـدی تو بانگ دل خویـش را ؟ ز تاريکی سـينـه تنگ او ؟

*********

خـدايا تو گـرديده ای هيچـگاه ! بدنبال تابوتهای سـياه

ز چشـم خاموش پاشـیـده ای ؟ بچشـم کسی خون بجـای نگاه !

دريغـا ..تو احساس اگر داشـتی دلـت را چو من مفت ميباختی

برای خـود ؛ ای ایـزد بی خـدا خـدای دگـر نیـز ميسـاختـی .

ىوستىار شما

مرتضي