شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خيال تو می گريم

شادم که بعد وصل تو باز اينسان

در عشق بی زوال تو می گريم

 

پنداشتی که چون زتو بگسستم

ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت که جز اين آتش

بر جان من شراره دگر نيست

فروغ