« به چه سان عمر گذشت ؟؟

به کدامین گنه نا فرجام

یا کدامین غلط نا کرده

آدمی حکم هبوط از پدر جان بگرفت ؟؟ »

صد فسوس از دل من

من که از مادر هستی زادم

به امید عبثی

پا به دنیای بدان بنهادم

حیف از آن عشق که دادار جهان

به کف مردم بی دل بنهاد

ای دریغ از همه نعمتهایی

که به آسایش انسان بگمارد

لعنت خالق عالم به تو باد

ای تو انسان نمک نشناخته

ای که هر رحمت ایزد یافته

به هوا و هوسی

ضایع کرده

به کنار انداخته

آه ... اما چه کند این دل من

این دل ساکت و عاشق

دل بی طاقت من

به که گوید که توانش به سر آمد

آه

جانش به لب آمد

به که گوید دل من

این دل خسته و تنها

دل بی یاور من

می نویسم از عشق

قلم از غصه به خود می شکند