مرا بگذار و بگذر

مخوان بیهوده بر من قصه عشق
که ما این نامه را خواندیم و بستیم
برو از این راه برگشتن محال است
که ما در پشت سر پل را شکستیم
تو ای عشقت به جانم سایه گستر!
دگر آن قصه های عاشقی را
به یاد من میاور
مرا بگذار و بگذر
.....
شکوه عشق ما مرد
به شوق انتظارت
دگر يک لحظه چشمم نیست بر در
که من جسمم سرا پای
که من سنگم سراسر
من و تنهایی خویش
تو و یاران بهتر
مرا بگذار و بگذر
مرا بگذار و بگذر