شبی که خاطر تو مرا چو کودکی زاد

مرا هجوم عشقت خبر ز غم نمی داد

ز رقص آتش و آب برآمدم چون حباب

تمام هستی ام گشت بلور ساده ناب

لحظه مهر تو نيست ز عمر کوتهم بيش

چه طعنه می گشايی به لحن پاک درويش؟

به اسمان تارم عبور يک شهابی

هنوز هم چو دريا حبيب اين حبابی

مردن به صحن مرداب گر چه فسرد جانم

مرگ حباب ديدنی ست کجاست مهربانم؟