تو را دوست ندارم

  اما وقتی تو نیستی غمگینم
   و به آسمان آبی بالای سرت
     و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
 
تو را دوست ندارم
  اما نمیدانم چرا آنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
   و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
    چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو نیستند
 تو را دوست ندارم
 اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
  حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
                        
  زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
    آه می دانم که دوستت ندارم
 اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
    و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
       زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست