در خيا بانهای شهری گمنام . تهران.بی هدف می روم

حتما کسی در گوشه اين شهر با صدای بلند می خندد

خوردن قهوهای تلخ در کافه ای گمنام . کافه پراگ

ونگاه کردن به زن روسپی که گوشه خيابان منتظر بخت امروزش هست

اوه . خيلی دير شد ديگه به ............. نميرسم

تصميم می گيرم پياده تا خانه بروم .

مردم در ترافيک غوطه می خورند وهجوم می برند به طرف تاکسی های خالی

من چقدر خوشبختم که پا دارم

سيگاری روشن ميکنم  .سرم را می اندازم پائين

 و به طرف مقصد نامعلوم حرکت می کنم

دلم خيلی گرفته