وقتی رفتی وسعت اندوه را در بهار تجربه كردم و بی تاب ترين پنجره در دستهايم گريست .

وقتی رفتی تبسم نقره ايی از صورت شب پاك شد و لباسهايم را مادرم هر چه شست باز هم سياه بود .

وقتی رفتی سكوت در كاسه چشمهايم شكست و آسمان خيره ماند .

وقتی رفتی كوچه خورشيد خسته و غمناك به درهای بسته عادت كرد و كسی نبود تا برای ياسهايی كه ايستاده اند دست تكان دهد ، به باغچه سلام كند و روی لاله های تشنه آب بريزد .

وقتی رفتی جز وسعت اندوه يك خداحافظ كسی نبود .

كجاست . خداوندگارا دل شوريده ام كجاست ؟

 كسی از آن سوی افق نام مرا می خواند . كسی كه دست عطوفت او بادها را ورق می زند ...نشسته بود ، ياسين طلاوت می كرد .غمی بزرگ مرا شكست و آسمان اگر اشكی داشت ، پولك دامن من بود .

اما درد به استخوان نشسته هميشه جانكاه است و جای پای رفته هميشه تازه و آرزوهايی كه زرورق واژه همراهی می كند ، هميشه در جست و جو ... .