يار  باز  آمد و غم رفت و دل آرام گرفت

بخت  خنديد و لبم از لب او کام  گرفت

آن سيه پوش چو از پرده شب رخ بنمود

جان من روشنی از تيرگی شام  گرفت

غم بيداد خزان دور شد از گلشن   جان

دست من دامن آن سرو گل اندام گرفت

خواستم رازدرون فاش کنم يار نخواست

نگهی کرد و سخن شيوه ابهام   گرفت

گفت دوراز لب و کامم لب وکام تو چه کرد

گفتمش بوسه تلخی ز لب جام  گرفت

گفت در مهنت ايام  دلت  گشته  صبور

گفتم اين پند هم از گردش ايام   گرفت