اي دل ترا بگفتم کز عاشقي حذر کن
بگذار نيکوان را وز مهرشان گذر کن
چون روي خوب بيني ديده فراز هم نه
چون تير عشق بارد شرم و حيا سپر کن
فرمان من نبردي فرجام خود نجستي
پنداشتي که گويم هر ساعتي بتر کن
هر گام عاشقي را صد گونه درد و رنجست
گر ايمنيت بايد از عاشقي حذر کن
تا کام من برفتي در دام عشق ماندي
چونست روزگارت ما را يکي خبر کن
اکنون به صبر کردن نايد مراد حاصل
زين چاره باز ماني رو چاره دگر کن