گفت بهلول آن يکی درويش را / چونی ای درويش واقف کن مرا
گفت چون باشد کسی که جاودان / بر مراد او رود کار جهان
سيل و جوها بر مراد او روند / اختران زانسان که خواهد آن شوند
هر کجا خواهد فرستد تعزيت / هر که را خواهد ببخشد تهنيت
سالکان راه هم بر کام او / ماندگان راه هم در دام او . . .
چون رضای حق رضای بنده شد / حکم او را بنده و خواهنده شد
هر کجا امر قدم را مسلکی است / زندگی و مردگی پيش‌اش يکی است
بهر يزدان می‌زيد نه بهر گنج / بهر يزدان می‌مرد نز خوف و رنج
هست ايمان‌شان برای کار او / نه برای جنت و اشجار و جو
ترک کفرش هم برای حق بود / نه ز بيم آن‌که در آتش رود
آن‌گهان خندد که او بيند رضا / همچو حلوای شکر او را قضا
بنده‌ای کش خوی و خلقت اين بود / نه جهان بر امر و فرمان‌اش رود؟
پس چرا لابه کند او در دعا / کای خداوندا بگردان اين قضا
پس چرا گويد دعا الا مگر / در دعا بيند رضای دادگر؟
وان‌که نبود از رضا بهره‌پذير / در حسد افتاد و دارد صد زحير
چون نشد راضی به امر کن فکان / داده‌ی حق را نخواهد با کسان!
هر که را باشد مزاج و طبع سست / او نخواهد هيچ کس را تندرست!
دان‌ که هر بدبخت خرمن سوخته / می‌نخواهد شمع کس افروخته!