گر چه مجنونم و صحراي جنون جاي من است

ليك ديوانه تر از من دل شيداي من است

آخر از راه دل و ديه سر آرد بيرون

نيش آن خار كه از دست تو در پاي من است

رخت بر بست زدل شادي و هنگام وداع

با غمت گفت كه يا جاي تو يا جاي من است

جامه‌اي را بخون رنگ نمودم امروز

بر جفاكاري تو شاهد فرداي من است

سر تسليم بچرخ آنكه نياورد فرود

با همه جور و ستم همت والاي من است

دل تماشائي تو ديده  تماشائي دل

من بفكر دل و خلقي به تماشاي من است

آنكه در راه طلب خسته نگردد هرگز

پاي پر آبله باديه پيماي من است