مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار الود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروزها ديروزها!

ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمر هاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود  من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند ارام روي دفترم دستهامي فارغ از افسون شعر

ياد مي اورم که در دستان من روزگاري شعله مي زد خون شعر

خاک مي خواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره که در خاکم مي نهد

اه شايد عاشقانم نيمه شب گل بروي گور غمناکم نهدند

مي رهم از خويش و ميمانم زخويش هرچه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي در افقها دور و پنهان مي شود

ليک ديگر پيکر سرد مرا!مي فشارد خاک دامنگير خاک!

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو  قلب من مي پوسد انجا زير خاک !

بعدها نام مرا از باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ...

(فروغ فرخزاد)