اينجا كلبه عاشقي من است

اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم

آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش نمي رسد كه مي گويم: سلام

و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم

مي داني؟

اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است

مي داني؟

من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم

همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم

شايد نشود اما من مي گويم مي شود

مي داني؟

اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماواي نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد.وآتش عشقخاموش شود

مي داني؟

در دلم نامت را نجوا مي كنم و ديوار ها و پنجره نامت را در ميان چشمانم مي خوانند و با من در انتظارت مي مانند. مي داني؟ مي دانند كه من چقدر دوستت دارم. مي داني؟ مي دانند كه مي خواهم روزي دستت را بگيرم و تو را در كلبه عاشقي به تماشا بنشينم. آري تو را به تماشا مي نشينم روزي، تو را! اي همه چشمان من براي تماشا دوستت دارم

باز هم بنويسم؟

 در دفتري بنويسم كه زمان در آن به عقب باز مي گردد,: ياد داري دفتري كه زمان در آن به عقب باز گردد؟؟ميگويي نه!!!! اما من خواهم نوشت

گوشه اي از كلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و مي گويم دوستت دارم

 و هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز تا ابد

به خدا قسم كه درب اين كلبه را به روي هيچ كس باز نخواهم كرد