چشم مستی که مرا شب همه شب می نگريست
صبح ديدم که به اندازه يک ابر گريست
کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت
زير لب زمزمه می کرد و مرا می نگريست
پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود
که تو گفتی سر درد سرم نيست ، مايست
آتش خشم پر از قهر تو می گفت : برو
جذبه چشم پر از مهر تو می گفت : بايست
کاش- ای کاش - که بی واهمه می دانستم
راز اين چشم به خون خفته بيدار تو چيست
گل من ! بر تو چه رفته است که بر روی لبت
ديگر آن خنده جادويی بی شائبه نيست
عاشقت هستم اگر چه هدفی بيهوده است
دوستت دارم اگر چه سخنی تکراريست
شعر من در قفس تنگ تکلف يک عمر
زندگی کرد ولی با نفس خويش نزيست

آلاچيق شعر