دوش ياري حافظي آورد و فالم را گرفت
شعري از ديوان او آمد که حالم را گرفت

زاهد ظاهر پرست و بي خبر از حال ما
عرصة شطرنج ما ديد و مجالم را گرفت

ياد روي دلستانم خاطرم را زنده ساخت
زنگ آواي دل آويزش خيالم را گرفت
از سر کويم گذشت و ميل ديدارم نکرد
زين سبب امّيد ترک ابتذالم را گرفت
دور مانده از من و دل گشته طعمه بهر غير
دست سرد فاصله عشق مهالم را گرفت
فتنة چشمش مگر تأثير خود از کف بداد
زخم خار ره مگر شوق وصالم را گرفت
شاخ شمشادم به پاي نهر بي آرام عمر
باد  بيداد  خزاني،  اعتدالم  را  گرفت