خزان غم به هنگام بهاران داد بر بادم

كه همچون لاله پرپر همه بردند از يادم

جهان زندان و من زندانی و غم گشته زندانبان

خداوندا اجل كی ميكند از حبس آزادم

فشرده پنجه غم آنچنان در هم گلويم را

كه دائم حبس گشته در درون سينه فريادم

منم آن طاير تنهای بشكسته پر و بالی

كه بين آشيان خود قتيل چند صيادم

علی كه در زخيبر كند با دست يداللهی

تماشا كرد تا در ياری اش از پای افتادم

تنم نقش زمين شد بارها از خانه تا مسجد

چو ديدم بين دشمن شوهرم تنهاست استادم

اجل را بازگرداندم كه غمخوار علی باشم

وگرنه بارها بين در و ديوار جان دادم

دعا كن تا زبان داری به كام خويشتن ميثم

كز اين بيداگرها باز گيرد مهدی ام دادم

 يا زهرا

التماس دعا