اين هم زيبا و قشنگه !‌ ولی خدائيش من نفهميدم آقای حميد مصدق منظور اصليش از سرودن اين شعر چی بوده . اميدوارم شما هم مثل من لذت ببريد :

 بعد از آن طوفان و آن سيلابها

كم كم آرامش گرفتند آبها

 غير از آن قومي كه شد كشتي نشين

شد تهي از آدمي روي زمين

 عاقبت كشتي به ساحل در نشست

نوح با ياران خويش از ورطه رست

 زندگي بالندگي از سر گرفت

زندگاني جلوه اي ديگر گرفت

 بگذرد تا زندگاني بر مراد

زندگان، هر كس پي كاري فتاد

 خاك شد گل، گل چو خشت خام شد

خشت روي خشت، پي تا بام شد

 نوح را هم اوفتادش كار گل

كار گل را برگزيد از جان و دل

 ساخت از گل كوزه هائي چند نوح

داشت با آن كوزه ها پيوند نوح

 تا كه روزي يك مَلك با احترام

نوح را آورد از حق اين پيام:

 گفت : بايد كوزه ها را بشكني !

نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

 كوزه ها را ساختم با دست خويش

بشكنم گر كوزه دل گردد پريش

 نيشتر گر كس به قلبم برزند

نيكتر تا كوزه ها را بشكند

***

بار ديگر آن ملك آمد فرود

در سراي نوح، گفت او را درود !

 گفت : حق گفتت، كه اي نوح نبي

چون تو جنبادي به سوي ما لبي

 خواستي تا شويم از اين چرخ پير

منكران را از صغير و از كبير

 من فرستادم بسي توفان و سيل

بندگان را غرق كردم، خيل خيل

خواستم چون بشكني كوزه ي گلت

كوزه بشكستن بسي شد مشكلت ؟

 پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق

خواستي تا بركنم بنيان خلق ؟

 ود جهان از زندگان آكندمي

پس چو گفتي بيخشان بركندمي

 آن كه خود يك كوزه را مشكل شكست

اين چنين آسان جهاني دل شكست ؟

 آن كه را انديشه اي همچون تو نيست

نيست در روي زمينش حق زيست ؟

***

نوح گريان سوي كوزه برد دست

كوزه ها بر سنگ، ني، بر سر شكست