اينجا پر است از حضور تو با اينکه نيستی
زيبای پشت پرده نشسته ! تو کيستی؟
ای کاش لابلای درختان، تو مثل سرو
در پيش چشم های دل من بايستی
بيچاره آنکه روی گلت را نديده است
بيچاره من که ديدم و مشتاق تر شدم
از دست عشق حال خراب مرا ببين:
در خانه ام نشسته ام و در به در شدم
از بس که قصه تو قشنگ است سالهاست
اين شهر با خيال تو در خواب می روند
کوهی و رودهای قديمی سر به زير
از دامن بزرگ تو بي تاب می روند
يک عمر بين آتش و گل دست و پا زدم
ديگر حديث آتش نمرود عجيب نيست
وقتی ترانه های تو تا عرش می رسند
ديگر صدای حضرت داوود عجيب نيست
يوسف اگر که رونق بازار را شکست
تو رونق از تمام جهان برده ای به ناز
در آرزوی کعبه مغيلان به جان خرند
کعبه به آرزوی تو آغوش کرده باز
"ديوانه محبت جانانه ام هنوز
دست از دلم بدار که ديوانه ام هنوز"
مهمان سفره های غريبان شدم ولی،
در بند ميزبان همين خانه ام هنوز
...........................................................
هر قصه ای تمام می شود الا حديث عشق
هر چيز می رود ز خاطره الا شميم دوست
از درد دوريش همه شب خون دل رواست
دائم در اين معامله ماندن بهای اوست