جانم آمد به لب از دوري يارم چه كنم؟

روز و شب از غم او خواب ندارم چه كنم؟

قابض روح چو خواهد كه بگيرد جانم

اگر آن يار نيايد به كنارم چه كنم؟

عمر بگذشت به مهجوري و غفلت هيهات

گر نبينم رخ تابان نگارم چه كنم؟

اي كه با يك نظري صد گره را بگشايي؟

گرهي سخت فتاده ست به كارم چه كنم؟

گفته اي صبر كن آخر كه سحرنزديك است

رخت بر بسته زدل صبر و قرارم چه كنم؟

گر خداوند به عدلش به حسابم برسد

چون شود بسته به من راه فرارم چه كنم؟