يك دست تيشه ای به ريشه ی مفهوم زندگی

بی عشق و بی اميد

يك چشم در ره و پايی نه مرد راه!

اين بود قصه ام.

در درد خود شكسته بودم و فرياد رس نبود .

تكرار عشق و خنجر و غم آه بس نبود ؟!

در چشم او اگر غم عشقی رها نبود

بر آن لبش شب شعر و صفا نبود

با ما اگر نظری از وفا نبود

ظرفم شكسته بود و دل ساده لوح من

پنداشت كه بی ميل به اين بی ريا نبود.

در اين سكوت بی ثمر چشمهای ما

در اين نگاه پر غزل و قلب پر ز آه

می سوختم و بر لب ترانه ای...

((تنها سكوت بود و تبسم ميان ما.))

او شاهزاده ی از راه دور بود

من شاعری كه هرگز نگفته بود

شعری به معنی بيمار زندگی !

افسوس بود شاه بيت غزلهای خسته ام

فرياد بود معنی دستان بسته ام

اما دريغ و درد كه او شاهزاده بود

هرگز نبود چو من،بيمار زندگی .

شهزاده ها هميشه زنده به لبخند بوده اند

وآن شاعران هميشه از غم سروده اند .

افسوس كه جز قصه های تلخ و غم

چيزی نداشته اعماق زندگی ...