من گمان ميکردم دوستي همچون سروي سرسبز چار فصلش همه آراستگي ست من چه ميدانستم هيبت باد زمستاني هست من چه ميدانستم سبزه مي پژمرداز بي آبي سبزه يخ ميزنداز سردي دي من چه ميدانستم دل هر کس دل نيست قلبها؛ ز آهن وسنگ قلبها؛بي خبر از عاطفه اند

 مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زنيم مجنون شدم و زدوريت ناليدم گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم گفتي كه بيا و از وفايت بگذر از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه ات برايم كافيست معناي لطيف عشق را فهميدم