چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم 

از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشی

نميترسي نميترسي نميترسي كه بنويسند نامت را

به سنگ تيره گوري شب غمناك خاموشی

بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و اين دوری

فداي لحظه اي شادي كن اين روياي هستي را

لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پرمی

چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را

عاشقي تقصير يک پيغام نيست صحبت از آن دانه و اين دام نيست 

 عاشقي يک اتفاق ساده نيست صحبت از دل بردن و دلداده نيست