درون سينه نگنجد غمی که من دارم
خوش است با غم دل عالمی که من دارم

سرشک ديده بيان کرد ماجرای دلم
چه اعتبار بر اين محرمی که من دارم
ا ز آن گلی که برويد ز خاک من پيداست
زهجر لاله رخان ماتمی که من دارم
بسوخت جان حريفان ز گرمی سخنم
عجب که در تو نگيرد دمی که من دارم
مرا به گريه چه حاجت که رونقی ندهد
به برگ زرد رخم شبنمی که من دارم
بيا و بر دل من رحم کن که از تنگی
در او قرار نگيرد غمی که من دارم