من نمی دانم

چه اسراریست

که می خواهند

آشتی دهند

قلب درخت را

به زخم تبر

گلوی خواهش را 

به تیغ

قلم را به شکستن

لب را به سکوت

من نمی دانم

چه اسراریست

که می خواهند

حس غریب غربت شبانه را

پیوند دهند

به سحر دروغین تابش

گلوی پرنده را به خنجر

عشق را به امید

 نمی دانم

چه اسراریست که می خواهند

آشتی دهند

فریاد را به میله های سلول

قلب را به تپیدن

حس بودن را

به فراموشی

چراغ را به خاموشی