به رهی د یدم. برگ خزان
پژ مر د ه . ز بیداد زمان
کز شاخه جدا بود
چو زگلشن رو کرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود
ای برگ ستمدیدهء پاییزی
آخر تو ز گلشن زچه بگریزی؟
روزی تو همآغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
برگ:
ای عاشق شیدا.دلدادهءرسوا
گویمت چرا فسرده ام
در گل . نه صفایی باشد نه وفایی
جز ستم ز وی نبرده ام
آه ...............
خار غمش در دل بنشاندم
در ره او جان بفشاندم
تا شد نو گل گلشن و زیب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی بنشست
من ماندم و صد بار ستم.وین پیکر بی جان
ای تازه گل گلشن.پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی. پژمرده و لرزان
به رهی د یدم. برگ خزان
پژ مر د ه . ز بیداد زمان
کز شاخه جدا بود
چو زگلشن رو کرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود

مرضيه

بیداد زمان .شعر بیژن ترقی