اينم يه شعر از کارو که نايابه :

شب است و ستاره نقره می‌پاشد

زمين‌های هوس‌آلود ز زنبق بوسه‌ می‌خواهد

خدايا خالقا بس کن تو ظلمت

تو می‌گفتی که نامردان بهشتت را نمی‌بينند

تو می‌گفتی اگر اهريمن شهوت بر انسان حکم‌فرما شد

من آن را بر صليب خشم خود مصلوب خواهم ساخت

خدايا ! خالقا

من خود به چشم خود ديدم

نگاه دزدانه فرزندی که بر اندام لخت مادرش می‌لغزيد

 خداوندا !

اگر مردانگی اينست

به نامردی قسم

نامرد نامرد اگر بار دگر دستی به قرآنت بيالايم