ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه شايد

نگاهم به نگاهي افتد و بويش به مشامم برسد

و من شيفته گل شوم و گل زود پژمرده شود

و من مانم و آرزوي در كنار گل بودن

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه بينم دل آسمان گرفته

و من همراه آسمان شوم تا او تنها نماند

و من شيفته پاكيه آسمان گردم و آسمان روشن شود

و بدانم كه در پوچ مي انديشيدم كه آسمان دل نگران است

و من مانم و آرزوي آسمان پاك و عاشق

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه بينم آسمان مي گريد

و من هم از سر همدردي با او گريه كنم

و من شيفته اشكهاي پاك آسمان گردم و آسمان آبي شود

و من مانم و آرزوي اشك هاي پاك آسمان

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه اين روزها

شوند سنگي روي دل

شوند غصه و غم

شوند انتظار بي پايان

شوند ناله و درد

مي نشينم كنار دفترم

در گوشه اي از اتاق

با خود مي گويم و شيفته خود مي شوم

تا كه خود نيز پژمرده شوم

قطره قطره اشك ريزم

تا كه تمام شوم

من دگر تنهايم

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

مي نشينم تا كه آنكس كه قرار است در فكر و خيال

با من باشد و شيفته من

او خودش

او خودش پنجره را باز كند

تا دگر من از سر اطمينان

هر روز و هر لحظه

با ذوق و شوقي وصف ناشدني پنجره را باز كنم

مي نشينم منتظر

مي نشينم منتظر

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه بينم برگها

دانه دانه از شاخه بر زمين مي افتند

زير پا خرد مي شوند

و احساس من له مي شود

و من شيفته سادگيه برگ مي شوم

درخت جان مي گيرد و برگها دوباره سبز مي شوند با غرور

و من مي مانم و آرزوي ساده بودن مانند برگ

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه شايد بينم كه دلي

تنها از كوچه ها ميگذرد

همراهيش مي كنم

او مي گويد تا خالي شود

و من شيفته صدايش مي شوم و او مي رسد به مقصدش

به دلي كه در انتظارش بود

و من آرام از آنجا مي گذرم

و من مي مانم و آروزي شنيدن دوباره آن صدا

ديگر هيچوقت پنجره را باز نخواهم كرد من

هيچوقت

تا كه از اين پژمرده تر شوم و دلشكسته تر

مي نشينم منتظر

تا كه او خودش آيد

تا كه او آيد و خودش پنجره را باز كند

مي نشينم منتظر

تنها

كنار دفترم

گوشه اتاق ...