می نویسم...نیازی مرا وادار به نوشتن کرده است.مرا گمشده قرن ها سکوت و

خاموشی مگردان.مرا به لحظات پر غرور و خاکستریت دعوت کن که من به

انتظار آن نگاه پر عطش خاموشت هستم...مرا به دیار آشنایی انجا که سکوت

تنها راز خاموشی مان است فرا بخوان.

مرا دریاب که باقیمانده این وجود محتاج بودنت است.روحم را چون آینه غبار

گرفته روزگارت ندان که من پرغم تر از هر لحظه بودن گشته ام.مرا با عمق

دریای چشمانت...با سبزی نگاهت و با پاکی افسانه قلبت غریبه نگردان...

من در چنگ بادهای نا ملایم برزخ بی تو بودن لحظه ای با نابودی فاصله

دارم....این لحظه متعلق به توست...که اگر آن را نربایی تا همیشه تنها خواهم

ماند.....