یار باز آمد...

یار  باز  آمد و غم رفت و دل آرام گرفت

بخت  خندید و لبم از لب او کام  گرفت

آن سیه پوش چو از پرده شب رخ بنمود

جان من روشنی از تیرگی شام  گرفت

غم بیداد خزان دور شد از گلشن   جان

دست من دامن آن سرو گل اندام گرفت

خواستم رازدرون فاش کنم یار نخواست

نگهی کرد و سخن شیوه ابهام   گرفت

گفت دوراز لب و کامم لب وکام تو چه کرد

گفتمش بوسه تلخی ز لب جام  گرفت

گفت در مهنت ایام  دلت  گشته  صبور

گفتم این پند هم از گردش ایام   گرفت

/ 0 نظر / 27 بازدید