دومین سالگرد

دو سال گذشت...

پدرم مرد.دو سال گذشت ،هنوز هم مثل یه رویاست برام  باور نمیکنم، همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.

پدرم مرد ، وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم.

 

 

پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره  ماه درخشید .

 

کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از کنارم گذشت ... .

 

پدرم مرد و هیچ چیز تغییر نکرد .... زندگی همچنان جاریست.

 

خواهرم گفت : دلم برای بابا تنگ شده.

 

گلوم بغض میکنه و یادم میاد خیلی وقته دل منم تنگ شده اما به خاطر دلداری به خواهرم به روی خودم نمیارم.

 

پرسید:چند روزه ندیدیمش؟

 

صورتم رو بر می گردونم تا اشکامو نبینه .

 

پرسید : تو دلت تنگ نشده؟

 

پشتمو کردم به خواهرم و سرم رو به کاری گرم کردم تا صورتمو

 

نبینه اما دلم میخواست هوار بکشم داد بزنم.

یواش گفتم:نمی دونم.بابارفته و ما ...

 

اومد پشت سرم و دستشو گذاشت روی شونم و صورت منو برگردوند سمت خودش. نگاهش به صورت خیسم خشک شد. اشکهام فرصت

 

خودنمایی پیدا کردند.

برای شادی روحش صلوات

بابا جون خیلی دوستت دارم .

دلم برای بابام تنگ شده خیلی زیاد  دو ساله  ندیدمش اون صورت مهربونشو اون نگاه مهربونشو ...

یادش بخیر همیشه تو جواب سلامم میگفت سلام بابا جون

حیف دیگه جواب سلاممو نمیده

بابا جونم دیدارمون موند به قیامت

/ 0 نظر / 12 بازدید